مهم نيست ڪه ديگر باشـے یا نه
مهم نیست کــه دیگر دوسم داشته باشـے یا نه
مهم نیست ڪه دیگر مرا به خاطر بیآورے یآ نه
مهم نیست ڪه دیگر تورا بـا دیگرے میبینم یــا نه
مهم اینست ڪه زمــانے که تنهآ میشوے
زمــانـے کــه دلت گرفت چگونه و با چه رویـے
سر به آسمان
بلند میکـنـے و میگویـے
خدایا مـن
ڪه گنآهـے نکــردم ... پس چه شد....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 12:22  توسط :) نادیا :)
|
خواستم گله کنم از نا مهربانیهایت!
اما.....
خوب که فکر میکنم.....
میبینم:
من بی مقدمه عاشق شدم!
تقصیر تو نبود..!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 17:21  توسط :) نادیا :)
|
بلاخره مهر هم اومد و باز مدرسه ها شروع شد و موقع ترک نت رسید .
بچه ها تا دو سال دیگه خداحافظ همگی !
خوش باشین برای همتون روز های خوبی رو ارزو دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 15:59  توسط :) نادیا :)
|
گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 14:17  توسط :) نادیا :)
|
وقـتـی حـس میکـنم
جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی
تــو نفس میکــشــی و مـن
از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم !
تـو بــآش !!!
هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 20:10  توسط :) نادیا :)
|
نگران نباش
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
دفترچه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه میشود!!!...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 14:31  توسط :) نادیا :)
|
يه وقــــتایی که دلت گـرفته ؛
بغض داری ،
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ شده ....
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیفت کـه :
اون هــمه ی بی قـراری هــای تـو رو دیـــد؛
امــا ....
چـشمـاشـو بست و رفــت ... !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 11:32  توسط :) نادیا :)
|
ﮔـﻮﺵ ﮐﻦ ﻟﻌﻨـﺘﯽ!.........
ﺍﻳﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﻦﻣﯽ ﮐـﺸﻢ....
ﺩﺭﺩ ﺑـﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﻴـﺴﺖ....
ﺗـﺎﻭﺍﻥﺑﺎ ﺗﻮ ﺑـﻮﺩﻧﻪ
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 17:46  توسط :) نادیا :)
|
وضعیت خوبی ندارم...
مرا ببخش!
دستم از اشیا رد می شود،
رد می شود از تلفن...
فراموشت نکرده ام...
فقط کمی...
کمی مرده ام!!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 16:35  توسط :) نادیا :)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 13:42  توسط :) نادیا :)
|
بـعـضی وقـتـا بـایـد یـقـه ی احسـاســتـو بـگیـری
بـزنـی تـو گـوشــش بـا تـمـام قـدرت سرش داد بزنـی
بـگـی خـفـه شـو دیـگـه بـسـه !
تـا الـان هـر چـی کـشـیـدم هر
چـقـدر سـوخـتم به خـاطــر تــو بــوده !
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 13:13  توسط :) نادیا :)
|
کاش گاهی مرد بودم می شد تنهاییم را به خیابان ببرمسیگاری دود کنم و نگران
نگاه های مغرضانهِ مردم نباشم کاش گاهی مرد بودم می شد شادی ام را به کوچه
ها بریزم با صدای بلند از ته دلم بخندم و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند ... من از زن بودنم در این سرزمین گاهی سخت گله دارم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 12:45  توسط :) نادیا :)
|
تو میگویی که میروی آنقدر همه ترکم کردند که دیگر تنهایی عادتم شده....
فقط
برایت مینویسم که تنهایم گذاشتی قلبم سنگ تر شد...
آری تنهایی سنگ میکند چون
اولین بار میگریی وبعد بهت زده خواهی شد از ترک کردنت
وبعد کم کم یاد میگیری سنگ باشی تا با ترک کردنت از هم نپاشی همچون قلبت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 16:51  توسط :) نادیا :)
|

قول داده اَم...
گاهـــﮯ...
هَر اَز گاهـــﮯ...
فانـــوس یادَت را...
میاטּ ایـטּ کوچه ها بـﮯ چراغ و بـﮯ چلچلـﮧ، روشَـטּ کنَم
خیالـت راحـَــت! مَـטּ هَماטּ منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهاے بـﮯ خواب و بـﮯ خاطـــِره
میاטּ این کوچـﮧهاے تاریک پَرسـﮧ میزَنـَم
اَما بـﮧ هیچ سِتارهے دیگـَرے سَلام نَخواهــَـم کَرد..
خیالَت راحَت !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 16:48  توسط :) نادیا :)
|
تــــوی این دنیـــا هر کسی داره یه چیزی میکشه.
یکی "درد" می کشه
؛ یکی "زجر" می کشه
؛ یکی" نقاشی" می کشه
؛ یکی" سیگار "می کشه
؛ یکی "داد" می کشه
؛ یکی" سوت "می کشه
؛ یکی" ناز" می کشه
؛ خلاصه میون اینهمه کشیدنـــــــــــی مــ ـ ـ ــن فقط می خوام
ღ♥ღ نفس ღ♥ღ بکشم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 18:12  توسط :) نادیا :)
|

دست می سوزد با سیگار
به خودت می آیی
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند
نه دستی که شانه هایت را بگیرد
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد
تنهایی یعنی این…!!!
در انتظار چیستی ؟
اینجا هنوز هم تاریک است
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست
وقتی دریچه مسدود است

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 17:57  توسط :) نادیا :)
|
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
ان روز هم که دست های تو ویران شد باد می امد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در اسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه اورد؟
ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم و انگه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 17:39  توسط :) نادیا :)
|
امروز فهمیدم ...
چقدر می تونم خودمو قبول داشته باشم
زندگی خیلی آسونتر از اینه که من تصورش رو می کردم
گذشته در گذشته در گذشته
فهمیدم که.........
فهمیدم که به خیلی ها بیشتر از لیاقتشون توجه کردم...
فهمیدم باید واسه خودم زندگی کنم..
فهمیدم که ...
که باید خیلی ها رو از متن زندگیم پاک کنم ...
که خیلی خدای خودمو فراموش کردم...
-
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 18:35  توسط :) نادیا :)
|
نمی ذارمـــ ـــــــ تو رو از » مــــــــــن » بگیرند
حتي تو عالــــــــم عکســ و نقاشی ــ
روی پیشونیــــ سر نوشته
تو باید فقطــــــــــــــــ مالــــــــ
خودم باشیــــــــ ـــــــــ
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 11:41  توسط :) نادیا :)
|
گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
...از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه
یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 15:59  توسط :) نادیا :)
|
هي لعنتی ...رفتن حق همه ي آدمهاست
فقط خواستم بداني اگر مانده بودي
شايد نوشته هايم رنگ غم نداشت!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 18:15  توسط :) نادیا :)
|
مگر چند بار به دنیا آمده ایم ....
که این همه میمیریم ... !!!؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 17:27  توسط :) نادیا :)
|
گاهی فقط تو زندگی فقط خودتی و
چند تا دفترچه ی شعر و
انتظار نگاهی
که روی اون ها خیره بشه و
بعد بگه نگران نباش من هستم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 11:18  توسط :) نادیا :)
|

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشـــی می زند،
نــه اینــکه یک تــیغ بردارد رگــش را بزنـــد...نــه!
قیـــد احســـاسش را مـــی زنـد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 11:29  توسط :) نادیا :)
|

اتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
امدم تا به تو اویزم
لیک دیدم که تو ان شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده مرگی
وه چی شیرین است
بر سر گور تو ای عشق نیاز الود
پای کوبیدن
وه چه شیرین است
از تو ای بوسه ی سوزنده مرگ اور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است
از تو بگسستن و به غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت این جاست
به خدا سایه ابر و لب کشت این جاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
* فروغ فرخزاد *
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 12:24  توسط :) نادیا :)
|
خداحافظ همين حالا... همين حالا که من تنهام..
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ ... نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ همين حالا ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 16:48  توسط :) نادیا :)
|
اگر قرار باشه حسرتِ یک روز رو توی سالِ گذشته بخورم ،
حسرتِ اون روزی رو میخورم که تو پیشم بودی وو
بیشتر نگات نکردم
دستت رو کم گرفتم
کم خندیدم
و از تو نپرسیدم : میخوای یک کم بیشتر با هم بمونیم ؟؟
نمی دونستم که انقد ازم دور میشی نمی دونستم..
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 15:12  توسط :) نادیا :)
|
دلتنگم!
برای کسی که مدتهاست!
،بی آن که باشد
هـر لحـظه،
زنـدگی اش کـرده ام

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 15:47  توسط :) نادیا :)
|